تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1307

تأثیر گفتار و نوشتار در تدوین تاریخ كتبی

تاثیر گفتار و نوشتار در تدوین تاریخ کتبیاشاره: مقاله حاضر از این بحث كه آیا گفتار اصالت دارد یا نوشتار، به عبارت دیگر آیا زبان در گفتار بهتر می‌تواند متجلی شود یا در نوشتار؟ به طور غیرمستقیم به بحث تاریخ شفاهی مرتبط است. پاسخ به این پرسش منوط به بحثی درباره ماهیت و حقیقت «زبان» است.

افلاطون نظریه‌ای در این مورد عرضه كرده است كه بعضی از فلاسفه زمان ما، مانند «دریدا» به نقادی آن پرداخته‌اند. او گفتار را برنوشتار ارجحیت داده است. به این دلیل كه در گفتار گوینده و شنونده هر دو حاضرند و شنونده، مقصود و مراد گوینده را به‌طور مستقیم دریافت می‌كند. اگر شنونده گفتار او را به خوبی درك نكند و یا بخواهد چیز ناروایی به گوینده نسبت دهد، گوینده در آنجا حاضر است و به تصحیح مطالب خود می‌پردازد و مثل پدری كه هدایت فرزند خود را برعهده دارد و با نظارتِ مستقیم فرزندش را هدایت می‌كند؛ گوینده نیز به اصلاح سخن خویش می‌پردازد و مجالی برای خطا و تفسیر به رأی وجود نخواهد داشت.

سؤال این است كه این نوع تلقی از گفتار و زبان و الویت بخشیدن به زبان گفتار در برابر نوشتار، بر چه مفروضاتی و چه پیش‌فرض‌های هستی‌شناسی استوار است؟

پیش‌فرض این سخن، به بیان «دریدا» آن است كه در تفكر فلسفی افلاطون، حضور (در مقابل غیاب) اصالت داشته است. «دریدا» می‌گوید: در اندیشه فلسفی غرب، همیشه با دسته‌بندی‌های ارزشی اشیای متضاد، رو‌به‌رو هستیم كه یكی بر دیگری برتر شمرده شده است. خوبی و نیكی نسبت به بدی، زیبایی نسبت به زشتی، مرد نسبت به زن و ... و در همه مفاهیم متعارض، یكی بر دیگری اولویت و برتری داده شده است و دیگری در درجه پایین و فرع بر آن قرار گرفته است.

در طول تاریخ و در جامعه ما، زن همیشه در سایه مرد و فرع بر او بوده است. یعنی اصل و اساس همه چیز مرد است و زن باید به خاطر مرد و در سایه او زندگی كند و برای عدم انحراف او حریم‌هایی را رعایت كند. كمتر به مرد گفته می‌شود كه احتیاط كند و خودش را محدود كند. این نشانه آن است كه در میان این دو جنس مخالف، یكی محور و دیگری در حاشیه است و همه دستورها و تكالیف و اخلاق بر این اساس شكل می‌گیرد. در مورد گفتار و نوشتار هم همین اتفاق افتاده است.

افلاطون گفتار را بر نوشتار برتری داده است و علت اصلی آن را حضور گوینده برای بیان مقصود و مراد خود به طور مستقیم بیان كرده است.

حال این سؤال مطرح است كه معنای گفتار به چه چیزی وابسته است. در كجا نقش می‌بندد و در كجا تولید می‌شود؟ در این دیدگاه كه اصالت را به گفتار می‌دهد طبعاً این اعتقاد مطرح است كه معنا در بطن شاعر یا ذهن گوینده است. یعنی گوینده مقصود و معنایی را با سخن خود بیان می‌كند و این فرض مبتنی بر آن است كه گوینده را (به تعبیر برخی فیلسوفان جدید) یك فاعل شناسا و یا سوژه آگاهی فرض كنیم كه معنا بر محور آگاهی وعلم او پدید می‌آید. او می‌خواهد آنچه را كه در درون اوست به دیگران منتقل كند. از طرف دیگر زبان یك امر شخصی انحصاری نیست. بلكه یك عامل اجتماعی (حداقل میان دو نفر) است. زبان، نقش خود را در گفتگو ایفا می‌كند نه فقط در احساسی كه درون یك فرد نهفته است. پس اگر بپذیریم كه معنای سخن در ذهن گوینده شكل می‌گیرد سخن همیشه حالت یك میانجی و واسطه بین گوینده و شنونده خواهد بود و وقتی شما گفتار را از این جهت كه معنا در آن حضور دارد بر نوشتار ترجیح می‌دهید، هر گاه كه مفهوم این گفتار بخواهد در ذهن خواننده تصحیح شود باید با گفتار دیگری انجام شود. در نتیجه ما همواره با سخن مواجه خواهیم شد.

اما آنچه به شیوه نوشتار القا می‌شود مبتنی بر غیبت است. یعنی در غیبت مخاطب، نویسنده سخن خودش را می‌نویسد. نظر امثال افلاطون آن است كه وقتی خواننده، نوشته‌ای را می‌خواند ممكن است آن را به گونه‌ای بفهمد كه منظور و مراد نویسنده آن نبوده است و در نتیجه دچار سوء‌فهم شود؛ زیرا (براساس این فرض) هر سخنی دارای معنای كاملاً مشخص و صریح و منحصر به فردی است كه گوینده آن را قصد كرده است و مخاطب یا خواننده باید آن را دریابد. اما در دیدگاه‌های هرمنوتیكی (كه در زمان ما مطرح است) دقیقاً همین نكته مورد چالش قرار گرفته است؛ كه برخلاف آنچه در طول تاریخ مطرح بوده است متن، یك معنای منحصر به فرد ندارد و معنای آن به ماهیت سخن و زبان وابسته است. شما وقتی كلامی را گفتید یا نوشتید، آن كلام یا نوشته مستقل از وجود شما، حیات می‌یابد و دیگر به تفسیر شما وابسته نیست و ممكن است تفسیر شما هم در كنار سایر تفسیرها به حیات مستقل خود ادامه دهد. هر چه سخن عمیق‌تر باشد، عرصه تفسیرها گسترده‌تر خواهد بود؛ و امكان بیشتری برای خواننده یا مخاطب در تنوع تفسیر فراهم می‌كند.

روش فلسفی افلاطون براساس محاوره بنا شده است و همه نوشته‌های او (جز نامه‌های وی) صورت محاوره دارند. او می‌خواهد حقایق عالم و ذات و ماهیت امور را در گفتار بیان كند و انتظار دارد كه این سخن گفتن به معنای حقیقی كلمه جلوه كند. اگر بخواهیم مطالب را بنویسیم تا صورت یك قول قطعی نهایی جزمی پیدا كند، نخواهیم توانست حقیقت را بیان كنیم.

به نظر او، اولاً حقیقت در محاوره آشكار می‌شود. ثانیاً این محاوره‌ها باید در بستر زمان صورت گیرد و پیوسته در حال اصلاح و تكمیل باشد و هرگز این حقیقت خاتمه نمی‌یابد.

در جایی كه قایل به حضور معناست نوشته را فرع بر گفتار تلقی می‌كند؛ حتی شكل صحیح نوشته را، نگارش محاوره و گفتار می‌داند كه بتواند جانشین آن باشد. در این دیدگاه حضور، اصل تلقی می‌شود و مفهوم و معنای حاضر در متن، در برابر راه‌های متعدد تفسیر متن، اصالت دارد. معنای این سخن می‌تواند چنین باشد كه ما در برخورد با افكار، اندیشه‌ها، پدیده‌ها و كل هستی، فقط ظاهر آنها را درك می‌كنیم و در مورد آنچه كه در طول تاریخ فلسفه، بخصوص در غرب، به وجود آمده است در پس امور ظاهری آن امور غیابی هم وجود دارد كه مورد بی‌توجهی و غفلت قرار گرفته است.

در تلقی خاصی كه بیش از دو هزار سال بر تاریخ تفكر بشر حاكم است، هستی مساوی حضور دانسته شده است و این حضور معنای ظهور هم دارد. ولی آنچه موجب ظاهرگرایی می‌شود، آن است كه آنچه در پس این حضور، غایب و مخفی شده است، مورد غفلت قرار گیرد و از باطن به ظهور نرسد. این مطلب در بحث گفتار و نوشتار، كاملاً خودش را نشان می‌دهد. اگر به گفتار اصالت دهیم و آنچه را كه دیده‌ایم در اولویت قرار دهیم، راه به دست آوردن تفسیرها و تعبیرهای فراوان را (در غیبت و براساس تمایز میان آنچه گفته شده و مفاهیمی كه در آن هست) می‌بندیم.

من فكر می‌كنم گفتار و سخن به آن معنایی كه به گوش مرتبط است اولویت دارد. البته در غالب مواردی كه از دانشجویان كلاس سؤال می‌كنیم كه گوش ارحج است یا چشم؟ چشم را اولویت می‌دهند. ولی من فكر می‌كنم كه گوش اهمیتش بسیار بیشتر است؛ زیرا با چشم فقط اشكال، رنگ‌ها و ظواهر را می‌بینیم ولی با گوش معنا منتقل می‌شود. و از این جهت گوش با چشم قابل قیاس نیست. اگر گوش ما با سخن هستی آشنا شود نوشتن فرع برآن است. اما اگر بخواهیم امكان تفسیرهای مختلف را داشته باشیم؛ اولویت را می‌توان به نوشتار داد. با این نظریه امكان وجود دارد كه از هر متن، بی‌نهایت تفسیر داشته باشیم. به عبارت دیگر قلمرو بسیار وسیعی از تفسیرهای ممكن را در برابر ما می‌گشاید. زیرا هیچ واژه‌ای معنای منحصر به فرد كاملاًً تعیین شده و غیرقابل چون و چرا ندارد. ارتباط واژه‌ها با هم نیز‌، فقط یك معنا ایجاد نمی‌كنند. نظر عام و شایع این است كه این معانی براساس دیدگاه خود گوینده تعیین می‌شود. مثلاً وقتی شعر حافظ را معنا می‌كنیم در پی فهم قصد و اراده او از این شعر هستیم. گفته می‌شود: شما هرگز امكان دسترسی به منظور حافظ ـ كه هفتصد سال قبل زندگی می‌كرده است ـ ندارید. و اگر بخواهید منظور او از راه زندگی روزمره و ارتباط او با دیگران را به دست آورید؛ این اشكال مطرح می‌شود كه چقدر می‌توان اطمینان پیدا كرد كه او براساس همان خلق و خوی روزمره و زندگی معمولی‌اش، سخن گفته است. در نتیجه هیچ راه اطمینان‌بخشی به درون فردی كه دور از ما زیسته است نداریم. در مورد كسی كه به ما نزدیك است، نیز از طریق زبان ارتباط برقرار می‌كنیم و اگر جمله‌ای از او بشنویم و از او بپرسیم منظور شما از این جمله چیست؟ دوباره منظور خود را با جمله دیگری بیان می‌كنیم كه امكان تفسیرهای مختلف در آن وجود دارد. پس معنا و مقصود چیزی نیست كه به طور قطعی و غیرقابل تردید و خدشه در دسترس ما قرار گیرد. زیرا اولاً‌ ما همواره براساس پیش‌فرض‌های خود، معنا را در می‌یابیم. ثانیا معنا مدلول دالی است كه امكان تفسیرهای مختلف را دارد.

دكتر محمدجواد صافیان - به نقل از ماهنامه الکترونیکی دوران

موضوعات مرتبط : تاریخ شفاهی    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید