مفاخر و مشاهیر استان سمنان

در استان سمنان شخصیت‌ها و مفاخر بزرگ فرهنگی، دینی و عرفانی برجسته‌ای به دنیا آمده و پرورش یافته‌اند. مفاخر بزرگی مانند بایزید بسطامی عارف بزرگ، شیخ ابوالحسن خرقانی، شیخ علاءالدوله سمنانی، فروغی بسطامی، منوچهری دامغانی، ابن یمین فریومدی، یغمای جندقی، حاج ملا‌علی حکیم الهی سمنانی،آیت ا... شاهرودی، علامه حائری سمنانی و بسیاری از شعرا و بزرگان علم و ادب که در ایران از شهرت خاصی برخوردارند همه از این دیار برخاسته و در این سامان زیسته اند و در عالم عرفان و علم وادب می درخشند.

بايزيد بسطامي 

    12

ابويزيد طيفور عيسي بن آدم بن عيسي علي بسطامي از نامدارترين عارفان ايراني است كه به جهت اعتبار و مقامي كه در ميان عارفان دارد به او لقب سلطان العارفين داده اند. عده اي تاريخ ولادت او را به سال 188 هجري نقل كرده اند .  جدش سروشان از زردشتيان بسطام بود كه  بعد به اسلام گرويد . چنين مي گويند كه بايزيد در تصوف استاد نداشت و خرقه ارادت از دست هيچ يك از مشايخ تصوف نپوشيده است. خود چنين گفته است كه:« مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم كه هرگز نميرد».

و باز پرسيدند كه پير تو در طريقت كه بود گفت: «  پيرزني ».

 گروهي كه او را ديده و در محضرش رسيده بودند، نقل كرده اند كه بسياري از حقايق بر او كشف مي‌شد و او خود نمي‌دانست كه چگونه.

زندگاني بايزيد مبهم است و در آن خلط و مزج فراوان راه يافته است.گفتار و روش او در تصوف چنان بود كه مردم بسطام با او مخالفت مي كردند و نقل كرده اند كه چون كار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد حاصل آنكه او را هفت بار از بسطام بيرون كردند. يكبار كه او را از شهر بيرون مي‌كردند، پرسيد: جرم من چيست ؟ پاسخ دادند : تو كافري، گفت : خوشا به حال مردم شهري كه كافرش من باشم.

شيخ فريد الدين عطار نيشابوري مي گويد: او قطب عالم بود و مرجع اوتاد؛ دائم در مقام قرب و هيبت بود و غرقه انس و محبت .

 "شقيق بلخي " مي گويد: بايزيد صد و سيزده نفر از شيوخ و بزرگان را خدمت كرد؛ عاقبت به ملازمت حضرت " امام جعفر صادق" (ع ) درآمد و مدتي در دولت‌سراي ايشان به خدمت مشغول شد . روزي حضرت فرمودند:" كتاب را از طاقچه بياور"،  بايزيد عرض كرد: " طاقچه كجاست؟" حضرت فرمودند: "در اين خانه طاقچه نديدي؟" بايزيد گفت: " من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده ام بلكه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله اولياء آمده ام"، حضرت فرمودند:‌" بايزيد كار تو تمام است ؛ بايد به ولايت خود رفته خلق را ارشاد نموده، مردم را به راه حق دعوت نمايي" و يكي از فرزندان خود را همراه او به بسطام فرستادند. عده اي را عقيده بر اين است كه  مقبره  "امامزاده محمد "  كه در جوار قبر بايزيد واقع است همان فرزند" امام جعفر صادق (ع)" است كه پيش از بايزيد وفات يافته است.

نقل است كه گفت: "كمال درجه عارف سوزش او بود در محبت" ؛ و گفت: "يك ذره حلاوت معرفت در دلي به از هزار قصر در فردوس اعلي" ؛ و گفت:" محال باشد كه كسي حق را شناسد و دوستش ندارد".

گفتند: بر سر آب مي روي،  گفت: چوب پاره نيز بر سر آب مي رود. گفتند: در هوا مي پري . گفت: مرغ نيز در هوا مي پرد. گفتند: به شبي به كعبه مي روي ؟ گفت: جادوئي نيز در شبي از هند به دماوند     مي رود. گفتند : پس كار مردان چيست ؟ گفت: آنكه دل در كس نبندد بجز خداي .

شرح و تفسير معراج معنوي اين عارف نامدار در تذكره الاولياء شيخ فريد الدين عطار نيشابوري آمده است .

در تذكره ها، چند رباعي نيز به نام بايزيد بسطامي ثبت شده است كه يكي از آنها چنين است :

خواهي كه رسي به كام بردار دو گام                                   يك گام   ز دنيا   و دگر گام زكام

نيكو   مثلي   شنو     ز پير    بسطام                              از دانه طمع ببر كه رستي از دام

از او نقل است كه مي فرمايد : «از بايزيدي بيرون آمدم چون مار از پوست، پس نگه كردم عاشق و معشوق و عشق يكي ديدم »

از جمله ويژگيهاي او ايثار مطلق در مال است گفته اند: مسلمان متمكني در بسطام از بايزيد سؤال كرد: حد نصاب زكات مال چقدر است؟ بايزيد از او پرسيد: زكات مال تو يا زكات مال من ؟آن شخص جواب داد:مگر فرق مي كند گفت : آري اگر زكات مال تو باشد طبق مقررات شرع چنين است ( هر دويست درم پنج درم و...) اگر زكات مال من باشد همه مالم به درويش مستحق تعلق دارد و اين در حالي بود كه بايزيد ضمن اشتغال به كار زراعت و دامداري به ارشاد خلق به سوي كمالات معنوي مي پرداخته است .

از سخنان اوست كه جلوه اي از شيوه والاي مردم گرائي و انسان سالاري وي را ظاهر مي سازد : چهل سال روي به خلق آوردم و ايشان را به حق خواندم كسي مرا اجابت نكرد روي از ايشان بگردانيدم و قصد حضرت  كردم همه را پيش از خود آنجا يافتم .

نقلست كه گفت: مريد من آنست كه بر كناره دوزخ بايستد و هر كه را خواهند به دوزخ برند دستش گيرد و به بهشت فرستد و خود بجاي او به دوزخ رود .

و همچنين شخصي از او پرسيد اسم اعظم كدامست . گفت: تو اسم اصغر را به من بنماي تا من اسم اعظم را به تو بنمايم يعني اسما حق همه عظيمند .

در بين فرمانروايان ايران ايلخان مغول بويژه غازان و برادرش سلطان محمد خدابنده (اولجاتيو )‌كه هر دو مسلمان شده بودند به بايزيد ارادت ويژه اي داشتند بطوري كه غازان خان ساختمانهاي با شكوه در بسطام  بنا كرد كه تاكنون پا بر جاست و سلطان محمد خدابنده نيز چهار فرزند خود را به ترتيب بسطام ـ بايزيد ـ طيفور و ابو سعيد نامگذاري كرده است .

ادبيات فارسي ابتكار گفت و شنود دو جانبه بدون تكلف روح با خدا را بصورت تك گفتاري كه همان مناجات باشد را مديون سلطان العارفين با يزيد بسطامي مي باشد كه از طريق شيخ ابو الحسن خرقاني همشهري و مريد مجذوب روحاني بايزيد به خواجه عبد الله انصاري و سپس به سعدي و ديگر نويسندگان ايراني  ( بصورت نثر هنر مندانه مسجع ) منتقل شده و كمال يافته است.

مدفن اين عارف والا نظر بدون هيچ ساختمان و بار گاهي در هواي آزاد بصورت قبر عادي در بسطام در شش كيلومتري شاهرود ،همواره زيارتگاه مرشدان جهان بوده است .

گويند غازان خان پادشاه دوران ايلخان مغول 703-607 هجري قمري گنبدي در جوار امامزاده محمد بسطام بنا كرد و خيال داشت جسد بايزيد را به آن محل انتقال دهد ولي شبي بايزيد را به خواب ديد كه از تصميم وي ناراضي است و از او درخواست دارد كه از انجام اين عمل خودداري نمايد غازان خان با ديدن خواب مذكور از اين كار منصرف شد .

پير نجم الدين و پير علمدار

بطوريكه عطا ملك جويني نوشته است هنگاميكه سوباتاي سردار سپاه اعزامي چنگيز خان مغول جهت تسخير شهرهاي مركزي ايران و تعاقب آن سلطان محمد خوارزمشاه به سمنان رسيدند اين شهر را مورد تاخت و تاز قرار دادند بطوريكه جويني تصريح كرده در سمنان خلق بسيار بكشتند، موضوع ديگري از واقعه حمله وحشت زاي مغول به سمنان ننوشته اند بديهي است چنانچه مردم شهر مقاومتي در برابر هجوم مغول نمي كردند همانطور كه جويني نوشته بسيار كشته نمي شدند .

هنگامي كه خبر نزديك شدن سپاه ويرانگر و خونخوار مغول از طرف دامغان به سمنان رسيد دو تن از بزرگان شهر به نامهاي پير حسين علمدار و پير نجم الدين دادبخش (يا تاجبخش ) كفن پوشيدند و مردم شهر را به مبارزه و دفاع از سمنان تهييج و تشجيع كردند و خود پيشاپيش مردم به حركت در آمده و به محافظت از برج و باروي شهر پرداختند ولي مقاومت دلاورانه مردم اين شهر نيز مانند ديگر شهر هاي ايران پس از مقاومت شديد سرانجام به شكست مبدل شد .

مغولان پس از ورود به اين شهر به قتل عام مردم سمنان و غارت اموال آنان مشغول شدند در اين ميان پير حسين علمدار و پير نجم الدين دادبخش از فعاليت وطن پرستانه خود دست برنداشتند و بر بالاي برج داخلي شهر بي باكانه مقاومت مي كردند كار اين دفاع و مقاومت دليرانه ملي به جائي رسيد كه آنان پس از تمام شدن تير با پرتاب كردن خشت و سنگ به طرف دشمن كار جنگ و دفاع را همچنان ادامه دادند بطوريكه معروفست اين جانبازان گمنام وطن در راه حفظ و حراست زادگاه خود تا پاي جان مقاومت كردند تا سر انجام همانطوري كه پيش بيني مي‌شد با كسب افتخار عنوان سردار ملي در راه ميهن جان سپردند و شربت شهادت نوشيدند.

بعد از رفتن سپاه مغول به سوي خوار و ري افرادي كه از قتل عام سمنان جان به در برده بودند جنازه پير حسين علمدار را جلوي دروازه عراق (ري) و جنازه پير نجم الدين داد بخش را جلوي دروازه خراسان دفن كردند و براي يادبود اين واقعه تاريخي ملي و جاويد نگه داشتن خاطره جانبازان ميهن پرست شهر خود و تجليل از روح پر فتوح سرداران با شهامت و افتخار آفرين آرامگاههاي آبرومندي براي هر يك بنا كردند كه تا كنون باقي و پا برجاست .

گروهي مدفون مقبره شيخ نجم الدين دادبخش را شيخ نجم الدين طامه الكبري ناميده اند البته واقعه شهادت نجم الدين كبري كه او نيز در جريان حمله مغولان به خوارزم كشته شده، تقريبا شبيه واقعه شهادت شيخ نجم الدين دادبخش است اما برخي از محققان درباره شهادت شيخ نجم الدين طامه الكبري نوشته اند :

چون چنگيز خان آوازه وي را شنيده بود كسي را فرستاد كه: من خوارزم را قتل عام خواهم كرد آن بزرگ بايد از ميان ايشان برود و به ما بپيوندد. شيخ در جواب گفته : هفتاد سال با تلخ وشيرين روزگار در خوارزم با اين طايفه به سر بردم اكنون كه هنگام نزول بلاست اگر بگريزم از مروت به دور باشد.

بدين ترتيب احتمال داده مي شود كه دو تن از مدافعان معروف مذكور در شهر سمنان نيز از شاگردان شيخ نجم الدين طامه الكبري بوده اند در موقع بروز فتنه مغولان به اشاره و به دستور شيخ بزرگ به زادگاه خود مراجعت كرده و طبق فرمان مرشد خويش به شرحي كه گذشت همراه مردم سمنان دلاورانه از اين شهر دفاع كرده اند و سر انجام در راه دفاع از ملك و ملت شهيد شده اند .

مقبره پير نجم الدين كه از بناهاي قرن هفتم هجري است در مشرق سمنان بيرون دروازه خراسان در محلي بنام قبرستان پير نجم الدين واقعست .

در سمت مغرب سمنان ابتداي بلوار احداثي بين سمنان و محلات ثلاث مقبره اي وجود دارد كه منسوب به پير علمدار است .

محمد خان صنيع الدوله در كتاب مطلع الشمس مقبره مزبور را مربوط به علمدار حضرت علي بن موسي الرضا (ع) دانسته ولي مردم سمنان آنرا همان پيرحسين علمدار مي دانند .

 

13

 

شیخ ابوالحسن خرقانی

شيخ ابو الحسن علي بن جعفر بن سلمان خرقاني (يا علي بن احمد ) عارف بزرگ قرن چهارم هجري از چهره‌هاي بسيار درخشان عرفان اسلامي است. وي در سال 351يا 352هجري در قصبه خرقان از توابع بسطام متولد شد پدر وي از دهقانان خرقان بود .

شيخ در آغاز زندگي به تحصيل علوم دين همت گماشت و در آن سرآمد ديگران شد و سپس به طريقت تصوف تمايل كرد و با مجاهدت به مقام شايان دست يافت البته با اهل علم و مدرسه و طبقات فقها ارتباط نداشته است با اين همه دوري از علم اهل مدرسه هم سبب نشد كه هرگز در تصوري كه وي از حق داشته است تعصبهاي عاميانه اهل مذاهب و كشمكشهاي بي حاصل مربوط به خوارج و شيعه و سني راه پيدا كند و وراي الله چيز ديگري ذهن حق جوي او را مشغول دارد .

مشهور است كه خرقه ارشاد و طريقت را مانند عارف معروف معاصر خود ابو سعيد ابو الخير از شيخ   ابو العباس احمد بن محمد عبدالكريم قصاب آملي دريافت داشته است .

در حكايت آمده است كه شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف مشهور و شيخ الرئيس ابو علي سينا  فيلسوف نامي و ناصر خسرو قبادياني از شعراي برجسته به خرقان رفته و با وي مصاحبت‌هائي داشته اند و مقام معنوي وي را ستوده اند .گويندسلطان محمود غزنوي به ديدار شيخ شتافته و از محضر وي كسب فيض نموده است .

شيخ فريد الدين عطار نيشابوري ملاقات با ابو علي سينا را با شيخ اينگونه تشريح مي كند: "نقل است كه بو علي سينا به آوازه شيخ عزم خرقان كرد ،چون به وثاق شيخ آمد شيخ به هيزم رفته بود پرسيد كه شيخ كجاست ؟ زنش گفت آن زنديق كذاب را چه كني ؟همچنين بسيار جفا گفت شيخ را كه زنش منكر او بودي ،حالش چه بودي ! بوعلي عزم صحرا كرد تا شيخ بيند ،شيخ را ديد كه همي آمد وخرواري درمنه بر شيري نهاده ،بوعلي از دست برفت گفت شيخا اين چه حالتست؟گفت آري تا ما بار چنان ماده گرگي نكشيم (يعني زن) شيري چنين بار ما نكشد پس به وثاق باز آمد ، بوعلي سينا نشست و سخن آغاز كرد و بسي گفت و شيخ پاره اي گل در آب كرده بود تا ديواري عمارت كند  دلش بگرفت برخاست و گفت مرا معذور دار كه اين ديوار عمارت بايد كرد و بر سر ديوار شد ناگاه تبر از دستش بيافتاد بوعلي برخاست تا آن تبر را به دستش باز دهد پيش از آنكه بو علي بدانجا رسد آن تبر برخاست و به دست شيخ باز شد بوعلي يكبارگي از دست برفت تصديقي عظيم بدين حد پيشش پديد آمد تا بعد از آن به طريقت فلسفه كشيد."

گويند مجلس شيخ چنان با هيبت بود كه ابو سعيد ابوالخير شيخ بزرگ وقتي به مجلس او رفت در حضور وي ساكت ماند چون شيخ از وي پرسيد كه چرا سخن نمي گويد با ادب جواب داد : دو ترجمان براي يك مطلب لازم نيست .

در مورد ارتباط معنوي بايزيد بسطامي عارف قرن دوم و سوم هجري با شيخ ابو الحسن كه از وفات بايزيد تا تولد شيخ ابوالحسن خرقاني 352-351 هجري يكصد و هفده يا هجده سال فاصله است مطالب زيادي در آثار نويسندگان و محققان بويژه عارفان قرنهاي بعد آمده است كه قابل توجه و تامل مي باشد  بديهي است اينگونه ارتباطات مؤيد بقاي روح و استمرار و انتقال هويت و معنويت پنهان از چشم ظاهر بين بشري و فهم ضعيف و محدود ما بندرت قادر به درك جلوه هائي از آن مي باشد .

بعدها در صوفيه حكايتي نقل مي شد كه بموجب آن بايزيد ظهور ابوالحسن را پيش بيني كرده بود.

 نقل است كه شيخ بايزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدي به سر ريگ كه قبور شهدا آنجاست چون بر خرقان گذر كردي باستادي و نفس بركشيدي مريدان از وي سؤال كردند كه شيخ ما هيچ نمي شنويم گفت :‌‌ آري از اين ديه دزدان بوي مردي مي شنوم مردي بود نام او علي و كنيت او    ابو الحسن  به درجه از من پيش بود بار عيال كشد و كشت كند  و درخت نشاند.

خرقاني يك ستايشگر بايزيد بود هر چند وي را نديده بود اما خاطره او را با شوق فراوان تحسين مي كرد در واقع خرقان قريه اي بود در جبال بسطام و اين نكته نشان مي دهد كه ابو الحسن چگونه در برابر با يزيد نوعي انتساب و ارتباط معنوي احساس مي كرد .

چنانكه  از نور العلوم بر مي آيد : وقتي در مقابل قبر با يزيد يك اشارت عيني از وي در خواست كه بنشيند و بعبارت ديگر به ارشاد طالبان پردازد وي عذر آورد كه امي است و قرآن نمي داند ابو الحسن با صد و اند سال فاصله زماني با ابا يزيد از نيروي روحاني وي بهره مي جست و چون بر خلاف رسوم خانقاهي شايع در زمان خود تحت تربيت مشايخ روزگار نبوده از ادعاي رهبري نيز گريزان بود خود به تنهائي و تفكر و تزكيه خويشتن به مقام عالي در تاريخ تصوف رسيده است از مجذوبان بوده و راه سلوك وي اويسي است و از اين لحاظ مثل بايزيد بود بعبارتي ارتباط معنوي شيخ با اين پير طريقت در تجربه افراد است و شيخ ابوالحسن سير معنوي خود را در تفرد شيخ مي بيند .

شيخ از عارفان انگشت شماري است كه اصل عشق نافذ را اعلام كردند و خدمت به بشريت نيازمند را هدف هستي خود مي دانستند چنانچه فرمود :‌"عالم بامداد برخيزد و طلب زيادتي علم كند زاهد طلب زيادتي زهد كند و ابو الحسن در بند آن بود كه سروري به دل برادري رساند ."

او عشق را موجب تهذيب و تربيت نفس صاحب دل مي داند :‌"هر كه عاشق شد خداي را يافت و هر كه خداي را يافت خود را فراموش كرد كمال محبت و غلبه بيش از حد آن همان عشق است  همانگونه كه كمال عشق نيز استغراق تام و فناي كامل  عاشق در وجود معشوق است چنانكه عشق صوفي با روي گردان شدن از ما سوي الله آغاز ميشود و با اتحاد و اتصال به معشوق پايان مي يابد" .

شيخ ابو الحسن خرقاني روز سه شنبه دهم محرم سال 425 هجري در هفتاد و سه سالگي در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفت گويند شيخ بر سر در خانقاهش چنين نگاشته بود :‌"هر كس در اين سرا در آيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد چه آن كس كه به درگاه باريتعالي به جان ارزد بر خوان ابو الحسن به نان ارزد" .

كتاب نور العلوم اثر يك تن از خاصان و نزديكان شيخ بوده است كه خلاصه گونه اي است از مجموعه حالات و مقالات ابوالحسن در واقع منتخب نور العلوم نام دارد كه فقط يك نسخه از آن در موزه بريتانيا موجود است كه برتلس متن آنرا با مقدمه و ترجمه منتشر كرد.

برخي رسالات منسوب شيخ عبارتند از :

1-رساله الخائف الهائم من لومه الائم در اصول طريقت

2-فواتح الجمال

3-نور العلوم مشتمل بر مباني عرفان و روايات منسوب به شيخ

از شاگردان ممتاز و مشهور شيخ خرقاني خواجه عبد الله انصاري عارف نامي قرن پنجم هجري مي باشد كه ساليان متمادي در خرقان زيسته و از انفاس شيخ بهره ها جسته است .

از جملات معروف شيخ ابوالحسن خرقاني:

" کاشکي حساب همه خلق با من کردي تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد. کاشکي عقوبت همه خلق مرا کردي تا ايشان را به دوزخ نبايستي."

"اگر از ترکستان تا به شام کسي را خاري در انگشت شود از آن من اســت. و اگر از ترک تا شام کسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراســت . و اگر اندوهي در دليست از آن من اســت ."

آرامگاه وی در کیلومتر 24 جاده شاهرود- آزاد شهر، روستای قلعه نو خرقان واقع شده است.

حاج ملا علي سمناني

حاج ملا علي سمناني يكي از علماي متبحر و حكماي بزرگ قرن اخير بود كه در ميان مردم سمنان و ديگر شهرها شهرت خاصي داشت. او به سال 1253 هجري قمري در شهرستان سمنان متولد شد و پس از گذراندن سالهاي پرمشقت كه از سوي حكام وقت بر مردم تحميل ميشد با نداشتن امكانات مادي در كمال زهد وتقوي به كسب علوم الهي پرداخت و پس از گذراندن تحصيلات مقدماتي جهت تكميل دروس خود به شهرهاي كربلا، نجف و نيز تهران و اصفهان رفته و از علماي صاحب نام مشهور آن زمانه كسب فيض كرد و پس از طي نمودن مدارج عالي علمي به زادگاه خويش مراجعت كرده و در سمنان سكني گزيد او در همان اوان جواني با داشتن زهد و پارسائي توانست در قلب مردم اين سامان جاي گرفته و به ارشاد و هدايت مردم بپردازد.

 وي با تدريس و برگزاري مراسم نماز جماعت و جمعه پايگاه اجتماعي آن روز را در دست داشته و مردم را راهبري مي نمود .

حاج ملاعلي به لحاظ ساده زيستي و زهد و تقواي بيش از حد در ميان عامه مردم جايگاه ويژه اي داشت نوع رفتار و سكنات او هميشه زبانزد خاص و عام بود او مانند حكيمان و زاهدان گوشه گير نميخواست نامش را بر روي كتابها نوشته شود و شعار او خدمت به حق بود، آگاهي او از علوم روز محبوبيت او را در ميان اقشار گوناگون دو چندان كرده و هميشه در هر محفلي سخن از حكايات و مثلهاي او بود و به لحاظ همين ويژگي است كه با گذشت سالها همچنان ضرب المثلها و حكايات او بر سر زبانها جاري است .

مرحوم حاج ملا علي در علم و حكمت سرآمد روزگار خويش بود او در حكمت و نجوم و در علوم الهي حرف تام و تمام را مي زد و اغلب در مسائل ديني و اجتماعي نظريه هاي بسيار صريح و روشن را ابراز ميكرد. وي در تمام مدت عمر خود با جديت تمام با خرافات و عوام فريبي مبارزه ميكرد و اغلب محفل درسهاي او پر جمعيت بود و با داشتن علوم بسيار و سواد بالاي علمي اغلب به راحتي با مخاطبين خود ارتباط برقرار مي‌كرد .

حاج ملا علي در دوران فراگيري علوم الهي و ديني سفرهائي به اقصي نقاط داشته است هنگاميكه به سبزوار عزيمت نمود سالياني را در محضر حكيم ملا هادي سبزواري به سر برده و از خرمن او خوشه ها چيده بود، نقل است كه حاج ملا هادي نيز به وي علاقه بسيار داشته و اغلب در مسائل  با هم به بحث و گفتگو مي نشستند.

فاضلي مي گفت : روزي بر سر وحدت وجود با يكديگر بحث مي كردند و كار بدانجا مي رسد كه ديگر جائي براي بحث باقي نمي‌ماند و حاج ملا علي از ملا‌هادي مي‌خواهد ادامه دهد ولي وي امتناع مي كند و به زبان طنز عرفاني و روحاني لهجه سمناني را بكار برده مي گويد (‌تا همنجه بياميچه وس)‌يعني تا اينجا كه آمدي بس است و ديگر ادامه نده و حاج ملاعلي ساكت شد .

حاج شيخ ملاعلي با تقوي زندگي مي‌كرد و بر مراقبت نفس خويش مواظبت كرد . مشهور است كه وي  به شب زنده داري و تهجد اهتمام خاص داشته و در ميان پيروان به بيتوته كردن در مسجد نيز تاكيد مي‌كرده است .

بزرگان مي‌گويند كمتر ديده شده بود كه او عصباني گردد و يا به كسي بي احترامي كند. وي بسيار صاحب كمالات اخلاقي بوده و از داشتن اعمال صوفيانه و زهد ريائي به شدت پرهيز مي‌كرده است .

او به لحاظ داشتن پايگاه معنوي در ميان مردم از محبوبيت خاصي بر خوردار بوده است و براي كسب معيشت به كار زراعت مي پرداخت و در وقت نماز جهت اقامه نماز ظهر و عصر و عشا به مسجد جامع سمنان آمده و نماز مي‌گذارد و با وجود كار روزانه و خستگي، به ايراد سخن پرداخته و مردم را ارشاد و هدايت مي‌كرد .

داشتن اين گونه رفتار موجب شده بود تا حاج ملاعلي به عنوان يك شخصيت معنوي و روحاني در روح و روان مردم راه يافته و مردم نيز سعي مي‌كردند به او تاسي كنند، بدين خاطر بود كه هرگاه مردم با مشكلي مواجه مي شدند براي حل مشكل خود به او مراجعه مي كردند .

با گذشت سالها از دوران زندگي آن حكيم فرزانه همچنان حكايات و ضرب المثلهاي وي بر سر زبانها جاري است يكي از نكات مهمي كه بايد بدان تكيه نمود علاقه قلبي مردم به گفته ها و داستانهائي است كه از وي بجا مانده است حتي آنچنان اين محبوبيت به حد اعلاي خود رسيده كه پيروان و كهنسالان براي حرفهاي خود مشاهده هائي از ضرب المثلها و حكايات او مي آورند و جوانان را نصيحت كرده تا بدان گوش سپرده عمل كنند .

اين حكيم فرزانه در سال 1333هجري قمري در سمنان وفات يافت آرامگاه وي در ابتداي خيابان حكيم الهي در كنار ايوان و داخل صحن مشجر و سر سبز و با صفائي در فضاي باز قرار گرفته است .

بر روي كتيبه اي از كاشي كه بر پيشاني ايواني مشرف به خيابان واقع شده است سال تولد وي رمضان 1243هجري قمري و وفاتش ربيع الاول سال 1323هجري قمري درج شده است .

منوچهري دامغاني

ابوالنجم احمد بن فوض بن احمد منوچهري مشهور به منوچهري دامغاني از جمله شعراي برجسته ايران در نيمه اول قرن پنجم هجري است .

اطلاع دقيقي از تاريخ ولادت او موجود نمي باشد ولي مي‌توان گفت در اواخر قرن چهارم هجري يا اوايل قرن پنجم هجري در دامغان ديده به جهان گشود .

دوران كودكي در سرزمين دامغان در دشتهاي خيال انگيز در تابش آفتاب درخشان و شبهاي رؤيا خيزش رشد و نمو يافت و در نوجواني به گرگان و طبرستان سفر كرد و به خدمت زياريان در آمد اما از آنجائيكه در سال 426 سلطان مسعود غزنوي در لشگر كشي به طبرستان و استر آباد او را از ري به خدمت خوانده است بر مي آيد كه در اين زمان در اين شهر اقامت داشته و از آنجا به خدمت سلطان غزنويان شرف‌ياب شده است .

او تخلص خود را از منوچهر بن قابوس وشمگير امير زياري گرفت كه مقارن سالهاي 403تا423هجري قمري در زمان سلطان مسعود غزنوي در طبرستان و گرگان حكومت مي‌كرد .

احتمالا سالهائي از عمر شاعر در دربار امير سپري شده اما هيچ مدحي يا حتي نامي از امير در اشعار وي نيامده است .

عموم تذكره نويسان از نبوغ سرشار و ذكاوت بسيار وي در عنفوان جواني و احاطه وي به ادب عربي و حفظ اشعار شعراي بزرگ عرب و اطلاعات وي از علوم ديني ادبي و طب سخنها گفته اند و اتفاق نظر دارند همانگونه كه خود وي نيز در شعرش به اين نكته تصريح دارد :

من بدانم علم طب و علم دين و علم نحو  

                                                              تو نداني دال و ذال و را و زا و سين و شين

منوچهري در دوراني پرورش علمي و ادبي يافته كه در مدارس الفباي عربي تدريس مي شد و متون ادبي براي نو آموز و دانش آموز  نيز متون نظم و نثر عربي بود در تعليم شعر عربي هم طبعا از آغاز شعر يعني شعر جاهلي تدريس مي شد .

وي در اثر كثرت اطلاع و تسلط بر ادبيات عرب برخي از قصائد مشهور شاعران عرب را استقبال كرده است ولي با اينكه در قالب شعري مقلد شعراي عرب بوده اما در آوردن مضامين مبدع و مبتكر است چنانكه در رواني شعر و صور خيال و تشبيهات و استعارات مقتداي بسياري از شاعران بعد خويش است.

 منوچهري را از پيشروان تصويرگري در شعر شمرده اند، اين شاعر طبيعت گرا آنچه را كه در طبيعت ديده به كمك نيروي تخيل و با كمك تشبيه ، تمثيل و قياس در روح و قالب واژه ها و كلمات ريخته و به مدد درك عالي موسيقيائي و بينش و دريافتهاي عميق خود ابتدا بر لوح ذهن و فكر و سپس بر روي كاغذ نقاشي و به تصوير كشيده است :

  خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است

                                                             باد خنك از جانب خوارزم وزان است

                           آن برگ خزانست كه بر شاخ رزانست

                                                                              گوئي به مثل پيرهن رنگرزانست

در مسمط موصوف صفت خزان ( فصل پائيز ) با تبحر و استادي كشيده شده كه اگر خواننده داراي هوش و نگاه معنوي باشد ضمن دريافت صفات و ويژگيهاي خزان به نقش تحول و دگرگوني در طبيعت و عالم هستي از ديدگاه حكمت و عرفان پي برده و هشدار منوچهري را جهت باور داشتن ناپايداري عالم فاني در مي يابد :

                     دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

                                                               كاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

منوچهري در توصيف طبيعت بسيار چيره دست است با وصفي تمام و عالي شادي و دست افشاني افكار خود را جان بخشيده است و هرگز خود را بنده ملال نمي سازد و سعي مي كند از حال به بهترين صورت ممكن بهره برداري نمايد بدين گونه شاعر عشق در زندگي خود را در چارچوب شادماني محصور مي كند و خويش را سرگرم چيز ديگري نمي نمايد .

اين نكته نيز قابل ذكر است كه اگر شادي و شادخواري و خوشگذراني در شعر منوچهري محسوس است بايد به سن شاعري او هم توجه كرد در صورتيكه شاعران بزرگي چون فردوسي و سعدي قسمت عمده آثار جاويدان خود را بعد از پنجاه سالگي آفريده اند و چه بسا شاعران به سن كمال رسيده اين قبيل آثار دوران جواني خود را محو كرده باشند .

شاعراني كه در توصيف توانا بوده‌اند همچون قاآني شيرازي روش منوچهري را در بسياري از اشعار خود مد نظر داشته اند .

علاوه بر اين ابتكار در مضامين در قالب شعري هم منوچهري مبدع است و چنانكه مشهور است ابداع قالب شعر مسمط را به او منسوب كرده اند و با آنكه پس از او شاعران مسمطهاي دلپذيري ساخته اند اما هنوز مسمطهاي او به عنوان بهترين نمونه هاي مسمط شعر فارسي ذكر مي شود .

منوچهري به مانند شعراي عرب جابه جا و به علل مختلف سخن خود را به سمت خود ستائي سوق داده است بطوريكه از سخن وي رايحه فخر فروشي و مفاخره به مشام مي رسد چنانچه در قصيده اي خود را مردي فاضل مي داند كه سخنش هم رديف اعشي و دعبل است و همچنين در جاي ديگر از روي فخر گفته است كه :     من بسي ديوان شعر تازيان دارم زبر

ديوان منوچهري حكايت از موارد متعدد تلميحات و اشارات شاعر به آيات قرآني دارد و در يك بررسي گذرا حدود 43 مورد از ديوان خود را به آيات قرآني نظر داشته  و نيز متجاوز از  12مورد اشاراتي كه به احاديث نبوي داشته ديده مي‌شود، با اين همه نمي‌تواتد رسوخي را در او از اين بابت نشان دهد زيرا اشعارش او را در حلال و حرام دين بسيار بي مبالات و گستاخ نشان مي دهد .

وفات منوچهري را در سنين جواني حدود سال 432هجري قمري نوشته اند .

تنها نسخه منقح منوچهري در حال حاضر تصحيح استاد دبير سياقي در سال 1326با مقدمه و حواشي ، مقابله و تعليقات مي باشد.

رفعت سمناني

حاجي محمد صادق متخلص به رفعت كه بنا بر گفته معمرين سمنان شعوري تخلص داشته است (ولي در آثار موجود او اين تخلص موجود نيست ).

سالهاي زندگي او در سمنان منحصر به اوائل جواني اوست بعد از سفر حج درسلك فقراي صفي عليشاهي در آمد و مدتها در گناباد از محضر سلطان عليشاه استفاده كرد و بعد از او به نور عليشاه  تجديد عهد كرد روزگاري نيز در نيشابور و نهاوند و خراسان بسر برد.

رفعت به زبان عربي مسلط بود و در علوم و فلسفه و حكمت نيز وارد بوده است شهرت رفعت بيشتر بخاطر غزلي است با اين مطلع:

                      شب شمع يكطرف رخ جانانه يكطرف

                                                                    من يكطرف در آتش و پروانه يكطرف

كه اكثر تذكره نويسان آنرا به ناصرالدين شاه هم نسبت مي دهند، در حاليكه اين غزل در ديوان ناصرالدين شاه نيست شايد بعد از ا و استقبال كرده باشد در هر حال در ديوان وي اين شعر به صورت دست نويس موجود ميباشد.

رفعت با عارف قزويني رابطه نزديك داشته و نامي از او در يك غزل خويش آورده است ولي عارف در ديوان خويش چند صفحه اي را اختصاص به آشنائي با رفعت داده و غزلياتي كه براي هم سروده اند را درج كرده است .

ابتكار در اشعار يكنواخت و يكسان دوره قاجاري جز اوايل مشروطيت كم است مگر در موضوعات اجتماعي و انقلابي بايد گفت كه اين در جا زدن منحصر به رفعت نيست او فرزند آن زمان است و بايد در آثار او را با طرز تفكر اجتماع آن روز مقايسه كرد او از شعراي هم عصر خود چيزي كم ندارد و اگر هم چيزي كم داشته باشد آن تملق و چاپلوسي و مداحي و آستان بوسي است شايد هم به همين علت گروهي با او از درمخالفت بر ميخاستند و او را انكار ميكردند براي ايشان تعجب آور بود كه مردي در لباس درويشي صاحب آن طبع بلند و آن آثار شيرين باشد.

آنها نمي توانستند قبول كنند كه ممكن است كسي شاعر باشد و مداح نباشد و تكيه گاهش مجلس خان و شاهزاده نباشد اينگونه ديده بودند نمي توانستند قبول كنند كه ممكن است درويشي هم پيدا شود و پشمين كلاه خود را به صد تاج خسروي برابري نكند .

وارستگي و آزاد منشي او مانع از اين بود كه چون مداحان عصر خويش بخاطر دو نان به مدح دونان تن در دهد .

وي در عين گوشه گيري و عزلت نشيني به سرنوشت ملت بي علاقه نيست او با نظر تيز بين خود تمام فساد محيط و دستگاه را مي بيند و ميكوبد از مشروطه و مشروطه خواهان پشتيباني ميكند هر چند ديوان اشعار او راجع به مشروطه خواهان پاره شد ( يا پاره كردند ).

در بين آثار رفعت گاهي به غزليات و قصائدي از وي بر مي خوريم كه با بزرگترين شعراي فارسي پهلو مي زند درست است كه در مكان و زماني زندگي ميكرد كه شعر فارسي دوران ركود خود را ميگذراند و شعراي معاصر او نيز بجز مداحي و دنباله روي و استقبال از آثار قدما كار ديگري نداشته اند و رفعت هم از اين قاعده مستثني نبوده است، با همه اينها رفعت مخصوصا در غزليات شخصيت خود را به خواننده مي قبولاند گاهي مضامين و صنايع شعري را چنان بجا و به مورد مي آورد كه خواننده از رواني و ثلاثت شعر ، صنعت را فراموش مي كند .

گاهي نيز در مسمطات خود به استقبال منوچهري رفته و طبيعت را با تمام زيبائيهايش توصيف مي كند هر چتد مسمطات رفعت بيشتر عرفاني است ولي باز هم مي توان در آن عاليترين توصيف طبيعت را ديد .

همچنين در ديوان رفعت به غزلها و قصائد خوبي بر ميخوريم كه همگي از تفكرات عارفانه وي حكايت مي كند .

رفعت زندگي بي تكلف خود را تا آخر عمر از دست نداد و تا زنده بود مجرد زيست و تاهل اختيار نكرد و سالهاي آخر عمر را در تهران به سر برد و سر انجام در سال 1310شمسي مطابق 1350 قمري روي در نقاب خاك كشيد مقبره او در شاهزاده عبد العظيم (ري ) مي باشد .

شیخ حسین مزجی

 وی از علما و محققان بزرگ بوده است، تحصیلات خود را در شاهرود آغاز کرد و در مشهد مقدس ادامه داد. سپس برای تکمیل مراحل علمی به نجف عزیمت کرد، از محضر استادانی چون میرزای شیرازی و آقا سید حسین اصفهانی بهره برد و در زمره شاگردان ممتاز آنان قرار گرفت. او پس از تکمیل دروس به زادگاهش مراجعت کرد و مدتی به تدریس و تبلیغ مشغول گردید. آنگاه در سال 1325 ه.ش به تهران رفت و در آنجا به تدریس علوم اسلامی بخصوص فقه و اصول پرداخت.

 

 

 

آیت الله العظمی حاج سید محمود شاهرودی

مرجع بزرگ شیعیان حضرت آیت الله العظمی شاهرودی در سال 1293 ه.ق در روستای قلعه آقا عبد الله، از توابع شهر بسطام در خانواده ای اصیل و مذهبی، قدم به عرصه گیتی نهاد. وی خواندن و نوشتن را در زادگاهش آموخت و به خاطر علاقه وافر به کسب علوم و معارف اسلامی، وارد حوزه علمیه بسطام شد.

 علوم مقدماتی را نزد عالم فرزانه فاضل بسطامی فرا گرفت. سپس به حوزه علمیه بید آباد شاهرود رفته، و از محضر مرحوم مدرس و اساتید دیگری استفاده کرد. او پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در حوزه علمیه بسطام و شاهرود به مشهد مقدس عزیمت کرد. وی با تلاش فراوان در 35 سالگی به مدارج عالی علمی دست یافت و با اخذ درجه اجتهاد به توصیه آیت الله ملا محمد کاظم خراسانی راهی نجف اشرف گردید.

ابن يمين فريومدي

امير فخر الدين محمود بن امير يمين الدين طغرائي مستوفي فريومدي مشهور و متخلص به ابن يمين از نامدارترين شاعران قطعه سراي زبان فارسي، در اواخر قرن هفتم هجري قمري چشم به جهان گشود . وي دوران كودكي را در زادگاهش گذرانيد و در همانجا به تحصيل مقدمات علوم پرداخت و در همين دوران در علوم معقول و منقول مهارت يافت . در سايه لطف و عنايت پدري صاحب ديوان وزير خراسان ( امير يمين الدين ) رشد كرد و از روزگار جواني در زمره شاعران و منشيان عهد خود در آمد و چنانكه پدرش متصدي تحرير طغرا در آغاز احكام  بود و به طغرائي اشتهار داشت فرزند وي ابن يمين هم منصب استيفا و تحرير طغرا را در خدمت علا الدين محمد فريومدي وزيرخراسان عهده دارشد و بدين جهت او را مستوفي ناميده اند.

نخستين سالهاي زندگاني ابن يمين در خراسان گذشته آنگاه به تبريز رفته و به دستگاه غياث الدين محمد بن رشيد الدين فضل الله وزير پيوسته و او را ستوده اما به دليل اختلال احوال و عدم استقامت كار خويش در آن شهر از وي اجازه بازگشت به زاد و بوم را خواست .

آنگونه كه از سروده هاي او بر مي آيد اقامت درنواحي عراق( خارج خراسان) چندان براي وي خوشايند نبوده و با طبع شاعرانه اش منافات داشته است عدم نصيب از اهل كرم بر اين عدم رضايت افزوده و وي را مصمم به بازگشت به خراسان گردانيد و در فريومد سكني گزيد در همين اثنا با گروهي از امرا و وزراي زمان خويش در خراسان مرتبط گشته و به مدح آنان مي پردازد كه از آن جمله اند : "خواجه علا الدين در گرگان - معز الدين حسين كرت در هرات و سربداران در سبزوار" .

روزگار وي مقارن بود با كشمكشهاي  امراي خراسان در عهد ايلخانان و حمله مغول كه او نيز از اين    درگيريها به دور نبوده و گاه در آنها شركت داشته است چنانكه در جنگ ميان معزالدوله حسين كرت با خواجه وجيه الدين سربداري كه در محلي بنام زواره روي داد و به شكست خواجه وجيه الدين انجاميد ديوان اشعار او نيز به يغما رفت و تلاش وي براي باز پس‌گيري اين ديوان در سال 743كه به دربار آل كرت راه يافت و به ستايش آنان پرداخت نيز ثمري نبخشيد و او ناچار به گردآوري اشعار پراكنده خويش پرداخت و ديواني تازه با مقدمه اي كه خود بر آن انگاشت آراست .

اين شاعر فرهيخته عمري دراز داشته و در طي اشعار به پيري و ضعف و نيز 75 سالگي خويش اشارت دارد به هر حال بيشتر سالهاي عمر خاصه سالهاي آخر را به سبب فضاي نا آرام و آكنده از هرج و مرج دوران مغول و تزلزل اوضاع و احوال و عدم امكان ادامه زندگاني به اتكاي حرفه شاعري و اعتماد مطلق بر ذوق و قريحه سخنوري در سبزوار و فريومد به قناعت و انزوا و دهقنت پرداخته است چنانكه خود در يكي از اشعارش به اين مسئله اشارت دارد :

                                 مرا لقمه نان كه در خور بود                   

                                                                       پديد آورم از ره دهقنت

                                  به نزديك دونان نخواهم نمود             

                                                                    ز بهر دونان بيش از اين مسكنت

                                من و طاعت و گوشه عافيت                    

                                                                    زهي پادشاهي زهي سلطنت

ابن يمين در انواع فنون شعري و صناعات ادبي طبع آزمائي كرده است اما شهرت و اهميت وي بيشتر به سبب قطعات اوست كه مشتمل بر مضامين اخلاقي و اجتماعي است، در اشعار وي پند واندرز ازجايگاه خاصي برخوردار است معاني بلند در پند واندرزها و فصايح سودمند در اشعار وي گوياي علو طبع و دقت در معاني است.

  وي مخاطبش را به تبعيت از عقل ترغيب نموده و كمالات اخلاقي را در قناعت و پرهيز از حرص و آز ترسيم مي نمايد و در عين حال دين و دنيا را تواما" مايه نيكوكاري و راحت بندگان و حق جوئي را عين تقوا و زهد و دينداري مي داند .

كلام ابن يمين از تكلف و تصنع عاريست و از لحاظ انسجام و سادگي و رواني بسيار ممتاز است .

وي مسلمان شيعه 12 امامي بود و از قصائد غرائي كه در مدح خاندان رسالت و ائمه اثني عشر سروده است حسن عقيدت و مراتب ارادتش آشكار مي شود. همچنين در اشعارش از قرآن و حديث الهام گرفته است و نمونه هائي از درج، اقتباس، اشاره،تلميح،حل و تحليل و تمثيل از قرآن كريم و احاديث را مي توان در اشعار او يافت .

                               لطف تو در معني نهفته در دل آگاه               

                                                                         حكمت تو در زبان نهاده بيان را

كه اشارت به آيات 4-1سوره الرحمن دارد وي نسبت  به حضرت مولي الموحدين امام المتقين علي عليه السلام ارادت و علاقه ويژه دارد و قصائد مفصلي در اين باب دارد.

همچنين در اشعار او نمونه‌هائي از افكار ناب وي كه در آن تجلي فرهنگ ملي ايران بطور خيره كننده اي جلوه گر است وجود دارد از آن جمله است :

مثنوي چهار پند انوشيروان و موبدان كه نماينده انتقال افكار والاي بزرگان ايراني بصورت شعر دري است .

وي عمر 83يا 84 ساله داشته است وفاتش را فصيحي خوافي در ماده تاريخ ذيل چنين ذكر مي نمايد :

          بود از تاريخ هجرت هفتصد با شصت ونه

                                                              روز شنبه هشتم ماه جمادي الاخرين

           گفت رضوان حور را برخيز و استقبال كن

                                                             خيمه بر صحراي جنت برزند ابن يمين

آرامگاه وي در فريومد ياد آور خاطرات بزرگ مردي است كه با سرودن اشعار ساده و كلامي شيرين و دلپذير همه را بسوي كمال انسان دعوت مي نمود اين مكان در سال 1353 بازسازي و ساختمان زيبائي در آن محل بنا گرديد كه برخي آنرا سمبل كلاه سربداران و گروه ديگر آنرا بصورت گلي در حال شكفته شدن مي دانند.اين بنا امروزه ميعادگاه صاحبدلان و مشتاقان شعر و ادب پارسي مي باشد .

روستای هدف گردشگری فرومد در منتهی الیه شرقی شهرستان میامی کیلومتر 180 مسیر شاهرود به سبزوار واقع است.

فروغي بسطامي

ميرزا عباس فرزند آقا موسي عموي حسينعلي خان معير الممالك در سال 1213هجري در عتبات به دنيا آمد.

شانزده ساله بود كه پدرش درگذشت و به علت بي سرپرستي و تهيدستي به همراه مادرش به ايران آمد و به ولايت اجدادي خود در قومس رفت و درشهر بسطام سكونت اختيار كرد در واقع انتساب او به اين شهر فقط به همين مناسبت بوده است .

گفته اند ميرزا عباس سواد نداشت اما در اثر شوق وشور فطري و پس از تحمل رنج فراون در راه     سوادآموزي جبران مافات كرد و بيشتر عمر خود را صرف مطالعه در ديوان غزل‌سرايان بزرگ مانند سعدي و حافظ نمود تا آنجا كه از اين رهگذر خود نيز به غزل‌سرائي پرداخت و مسكين تخلص كرد .

پس از چندي به همراهي عموي خود دوستعلي خان بسطامي به مازندران رفت و درساري اقامت گزيد و سپس دوستعلي خان كه خزانه دار شاه بود او را به تهران برد و به فتحعلي شاه معرفي كرد و وي غزلي را كه در مدح شاه سروده بود خواند و مورد پسند واقع شد پس از آن به فرمان شاه به خدمت والي خراسان-شجاع السلطنه-در آمد و سمت منشي گري او راه يافت. سپس به نام يكي ازپسران شجاع السلطنه ـ امير فروغ الدوله ـ تخلص خود را به فروغي بدل كرد.

وي تا آخر سلطنت فتحعلي شاه و بعد چندي در زمان محمد شاه در تهران زيست و چند بار به خدمت وي رسيد پس از مدتي به عتبات رفت. فروغي پس از مراجعت از عراق بوسيله مطالعه در احوال وآثار عرفاي بزرگ همچون بايزيد بسطامي و حسين بن منصور حلاج دگرگون شد و از مردم دوري گزيد و زندگي را به درويشي و گوشه گيري گذرانيد .

هنر ويژه فروغي در سرودن غزل است و در اين نوع شعر از سعدي پيروي مي كند .

شيوه بيان سوز و گداز عرفاني كه در غزلهايش وجود دارد و رواني و زيبائي سبب آهنگ سبب رواج و شهرت اشعار وي گرديد :

                                      مردان خدا پرده پندار دريدند

                                                                           يعني همه جا غير خدا يار نديدند

                          هر دست كه دادند همان دست گرفتند

                                                                       هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند

داستان شوريدگي فروغي و آوازه غزلهاي ناب عارفانه وي به گوش ناصرالدين شاه قاجار رسيد و او را خواست و ملاطفت زياد كرد و به مرور چندان شيفته وي شد كه هر وقت غزلي مي سرود براي او ميخواند و فروغي آنرا تكميل مي كرد .

وي با وجد حال عارفانه همچنان دور از مردم زندگي مي كرد و هفته اي يكبار نزد شاه رفته غزلهاي تازه خود را به عرض او مي‌رسانيد.

فروغي بنا بر اظهارات دوستعلي خان معير الممالك در اواخر عمر عاشق دختري 18 ساله بنام نيره       ( خاتون جان خانم ) از اقوام حسينعلي خان شد، چند مرتبه به خواستگاري او رفت اما هر بار مادر دختر امتناع مي‌كرد و پدرش اختلاف سني زياد آنان را بهانه قرار مي‌داد. سرانجام دست به دامان  حسينعلي خان شد و تهديد كرد كه در صورت عدم موافقت خانواده دختر خود را خواهد كشت تا    سرانجام با وساطت وي با آن دختر ازدواج كرد و اين در حالي بود كه نزديك به 60سال از عمر فروغي مي گذشت اين وصلت  حدود 7-6 سال بطول انجاميد تا آنكه در 25 محرم سال 1274 هجري پس از كسالت شديد و درسن 61 سالگي در تهران بدرود حيات گفت .

شيخ علاء الدوله سمناني

شيخ ابوالمكارم ركن الدين علاء الدوله احمد بن محمد بن احمد بيابانكي سمنانييكي از بزرگان مشايخ صوفيه و از شاعران و نويسندگان قرن هفتم هجري است .

وي در ماه ذيحجه سال 659هجري قمري در قريه بيابانك كه در دو فرسنگي (12كيلومتري)جنوب شرقي شهر سمنان واقع است متولد شد .

پدرش ملك شرف الدين محمد در سال 687 به امر ارغون خان به عمارت و شحنگي بغداد انتخاب شد و به همين دليل وي را ملك ناميده اند، يك سال بعد از انتخاب ملك شرف الدين برادرش ملك جلال الدين به امر ارغون خان كشته شد و ملك شرف الدين در خدمت باقي ماند وي در ابتداي عهد غازان خان منصب الغ بيتكچي يافت زيرا غازان پيش از احراز مقام سلطنت نسبت به شرف الدين عنايت داشت. شرف الدين اين شغل را تا659 برعهده داشت و پس از آن به سرنوشت برادر دچار شد و به امر غازان خان به قتل رسيد.

مادر شيخ علاء الدوله از سادات و خواهر ركن الدين صاين از علما و قضات بزرگ عهد ايلخاني بود و   علاء الدوله فقه و حديث را بعد از رها كردن خدمات دولتي نزد او فرا گرفت .

اصل اين خاندان ثروتمند از ناحيه سند بوده و بعدها در بيابانك و نيز خود آن شهر استقرار يافته اند.

شيخ در دوران كودكي در مكتب محلي سمنان خواندن و نوشتن فرا گرفت و به تحصيل برخي فضائل پرداخت بطوريكه چون در پانزده سالگي از مكتب بيرون آمد از اقسام فضليات و تا اندازه اي از علوم عقلي و نقلي چيزي آموخته بود سپس به پيروي از سيره خانوادگي به خدمت ديواني دربار مغول مشغول و داراي قبا و كلاه و سلاح شد و در اندك مدت مورد توجه و عنايت خاص قرار گرفت به نحوي كه اين امر حسادت ساير امرا را بر انگيخت .شيخ به انجام خدمت بسيار مشتاق بود بطوريكه از اداي نماز باز مي ماند، اين ملازمت در دستگاه ايلخانان مغول از سال676تا683 به طول انجاميد .

شيخ علاء الدوله در يكي از سفرهاي ارغون خان به منظور جنگ با سلطان احمد تكودار كه در سال 683در قزوين اتفاق افتاد از همراهان وي بود، در حين جنگ جذبه اي از جذبه هاي حق شيخ را وارد آمد و ناگاه قبا و سلاح و كلاه دولتي به يكسو انداخت وخرقه صلاح پوشيد و به توبه و رياضت پرداخت هر شب قضاي نماز10روز را بجا مي آورد و 5آيه قرآن مي آموخت تا اينكه پرواي ملازمت سلطان باعث بيماري وي گشت و به سال 685به اجازه ارغون خان به سمنان رفت و در 26سالگي به تحصيل دانش و تهذيب اخلاق و سلوك پرداخت. نحو را از كتاب مفصل زمخشري -كافيه ابن حاجب را نزد دانائي بنام سيد اخفش و حديث را از كتاب صحيح مسلم نزد دائي خود و مردي بنام رشيد بن ابي القاسم فرا گرفت .

او در حين تحصيل اين علوم از پيمودن مراحل سلوك غافل نماند بطوريكه غلامان و كنيزان خويش را آزاد كرد و اموال ديگران را به آنان باز گرداند و اموال خود را وقف نمود و خانقاه سكاكيه را كه منسوب به يكي از شيو خ قرن پنجم است تعمير و مرمت كرد .

بعد از اين احوال است كه شيخ براي كسب فيض از شيخ نور الدين عبدالرحمن اسفرايني راهي بغداد مي شود و به امر وي براي اولين بار به حج مشرف مي گردد كه اين امر در سال687هجري يعني در 28سالگي بعد از كسب اجازت از ايلخان مغول صورت گرفت .

شيخ پس از بازگشت از حج به دستور شيخ بزرگوارش به سلطانيه رفت و با شيخ صفي الدين اردبيلي ملاقات كرد و در حله نيز به ديدار علامه حلي رفته با وي به بحث و گفتگو پرداخت سپس به خدمت مراد خويش شيخ اسفرايني پيوسته به مجاهدت و رياضت و كسب فيض در خانقاه ادامه داد. دوره سلوك وي در سال 689هجري به پايان رسيد و در اين سال اجازه ارشاد يافت اما بنا بر يادداشتهاي خود تا 10سال بعد در خدمت شيخ ماند و بعد از آن چند زماني را در بلاد قدس و شام و امثال آن نواحي گذرانيد همچنين از ارباب حديث اجازت گرفت و در سفري كه به بغداد كرد از محدثان شد .

پس از بازگشت به خانقاه سكاكيه به تجربه و تهذيب پرداخت تا منزلتي عالي يافت و مردي صاحب كرامت شد در خلال اين سالها يك بار در سال 732به حج رفت و اين آخرين زيارت او از خانه خدا بود .

وي علاوه بر پرداختن به ارزشهاي معنوي كار و تلاش و توليد را مصداق بارز و نمود عيني و حضور همه جانبه درعرصه زندگي ميداند بطوريكه در كنار زهد و عبادت و چله نشيني به كشاورزي و آبياري نيز ميپردازد و بدين وسيله ثابت مي كند كه كناره گرفتن از شغل ديواني به منظور خالي كردن شانه از زير بار تعهدات زندگي نبوده است .

نمونه هاي فراواني از زندگاني او در دست است كه در سمنان به كشاورزي و احداث قنات و كاريز پرداخته و حتي به حل و فصل امور اجتماعي و مداخله غير مستقيم در معدودي از بن بستهاي سياسي كه بر او تحميل شد نيز همت گماشته است .

علاقه وافر شيخ به آب و آبياري از تعلق او به رفاه خلق سرچشمه مي گيرد او مي دانست در كوير خشك بيابانك تنها آب ميتواند زندگي را از نابودي قطعي رهائي بخشد به همين دليل براي دستيابي به آب و استفاده سنتي و تقسيم استخري در سمنان كه از نظامهاي جالب و شگفت انگيز و پر سابقه در اين ديار كويري است مي كوشد و اين روش از ابداعات وي بشمار مي آيد.

شيخ در پايان عمر به اين نتيجه رسيده بود كه اين امر كه مرا در آخر عمر معلوم شدي اگر در اوائل عمر معلوم شدي ترك ملازمت سلطان روزگار ننمودي و هم در قبا خدا پرستي كردمي و پيش ملوك مهمات مظلومان ساختمي.

وفات شيخ علا الدوله سمناني را در برج احرار صوفي آباد به تاريخ روزپنج شنبه (شب جمعه)‌بيست و دوم ماه رجب سال 736 هجري نوشته و ثبت كرده اند دولتشاه عمر او را در اين تاريخ به عدد كامل 77سال و2ماه و4روز نوشته است . جسد او را در حظيره عماد الدين عبد الدهاب كه يكي از بزرگان سخاوتمند و نامي ولايات كومش بود و شيخ به وي ارادت مي ورزيد دفن كردند .

جمله جاي او بادا بهشت 736ماده تاريخ وفات و كلمه عابد 77نشاندهنده عمر شيخ است .

مصنفات شيخ را بالغ بر 300 اثر شمرده اند ولي آثاري كه از وي موجود است به شرح ذيل مي باشد:

1-مطلع النقط و مجمع اللقط                                            

2-سر البال في اطوار سلوك اهل الحال                          

3-سلوه العاشقين و سكه المشتاقين                               

4-مشارع ابواب القدس و مراتب الانس                          

5-رساله به فارسي   

 6-مناظر المحاضر للناضر و الحاضر

  7-العروه لاهل الخلوه و الجلود

8-تفسير مدارج السالكين

9-فصول الاصول

10-تفسير عوارف

يغماي جندقي

ميرزا ابو الحسن فرزند ابراهيم قلي متخلص به يغماي جندقي از شاعران غزل سراي نامي دوره قاجار و دربار محمد شاه است .

اين شاعر در سال 1916در دهكده خور جندق و بيابانك پا به عرصه وجود نهاد و بعد از كسب مقدمات ادب، چندي در ايران و عراق به سياحت گذراند و سرانجام به دربار محمد شاه قاجار (1264-1250) راه يافت .

يكي از آشنايان يغما سرگذشت او را چنين نوشته: «وقتي افاغنه به حدود خراسان تاختن آوردند فتحعلي شاه به ذوالفقار خان سمناني فرمان داد تا لشگري جمع كرده و به كمك شجاع السلطنه حاكم به آن صفحات برود، ذوالفقار خان بنا بر اين امر جوان‌هاي اطراف را براي خدمت سربازي گرد آورده و در ميان ايشان ميرزا بو الحسن خان جندقي بود كه در آن زمان مجنون تخلص مي كرد. در اردوي ذوالفقار خان ميرزا محمد علي نام مازندراني (كه برادر زنش بود)‌نفوذي تمام داشت يغما پيش او آمد و اجازه ورود خواست ميرزا محمد علي اجازه داد و پس از وارد شدن اجازه جلوس و خواندن چند شعر يافت و گفت:

شيخ سعدي فرموده:

                                             بخت باز آيد از آن در كه يكي چون تو در آيد

                                                                    روي زيباي تو ديدن در دولت بگشايد 

و بنده عرض كرده ام :

                              آن كه در پرده دل خلق  جهاني بربايد

                                                                 چه قيامت شود آن لحظه كه از پرده درآيد

ميرزا محمد علي از بيانات اين جوان شيفته شد و پس از اصرار زياد او را از سربازي معاف كرد و به منشيگري خويش انتخاب نمود پس از شكست افاغنه ذوالفقار خان به لقب سردار ملقب شد و ميرزا ابوالحسن نيز پيش او مشغول نويسندگي شد پس از دو سال در صفحات سمنان و دامغان حاصل نقصان پيدا كرد و ماليات لا وصول ماند. دشمنان درباره او پيش شاه فتنه كردند و عدم وصول ماليات را بر ياغي گري او جلوه دادند بلاخره بنا به خواهش ذوالفقار خان ماموري براي وصول ماليات عازم آن صفحات شد در اين موقع چند نفر از بستگان ميرزا ابو الحسن خان به او كاغذي مي نويسند و از او    درخواست مي كنند تا از ذوالفقار خان توصيه‌اي گرفته و براي ايشان بفرستد ولي در جواب از فرستادن توصيه امتناع نموده و اينطور مي نويسد كه پيش ذوالفقار خان چندان اعتباري ندارد و چنين استشهاد مي كند كه :‌آواز دهل شنيدن از دور خوشست.

 كاغذ مزبور به دست سردار مي افتد متغير شده و حكم غارت اموال او و كسانش را مي‌دهد چون ميرزا محمد علي سمناني از اين حادثه آگاه مي شود از هر طرف اقدامات نموده و ميرزا ابوالحسن را با حالت كسالت و جراحت از زندان نجات مي دهد يغما در موضوع آن پيشامد غزلي ساخته كه يك بيت آن اين است:

                   به من از مال دنيا يك تخلص مانده مجنونست

                                                                 بكار آيد گر اي ليلي وش آنرا نيز يغما كن

گويا علت انتساب او به يغما  همين حادثه بوده است .

بعلت اينكه ذوالفقار خان مردي عوام و فحاش بوده يغما كتاب سرداريه را به نام او ساخته و در آن به كرات از الفاظ وي استفاده كرده است .

يغما در ابتدا به صوفيگري تمايل زياد داشت ولي بعدها با خواندن كتاب ارشاد العلوم تاليف حاج محمد كريم خان كرماني و هم به تشويق فرزندش هنر كه به مسلك شيخي گرائيده بود در سلك پيروان شيخيه در آمد حاجي محمد رحيم خان فرزند حاج محمد كريم خان كرماني كتابي دارد به نام خان يغما كه در جواب سؤالات يغما نگاشته است .

بخاطر اين اعتقاد و همچنين برخي تساهلات مذهبي ديگر كه در اخلاق يغما بود روابط وي با حاجي سيد ميرزاي جندقي مجتهد و قاضي متنفذ جندق و بيابانك تيره شد و اين تيرگي سالها ادامه يافت وصلت مصلحت انديشانه اي كه بين اين دو خانواده صورت گرفت هم نتوانست به بهبود اين روابط كمك كند.

بطوريكه نوشته اند در موقع اقامت يغما در كاشان واقعه ننگيني اتفاق افتاد و يغما در خلاصه الافتضاح آنرا به رشته نظم كشيد واستعداد خود را براي هجاگوئي به بروز رساند. خانواده اي كه تحقير شد تصميم به انتقام گرفتند رشوه و افترا كار خود را كرد و امام جمعه كاشان وي را به شرب خمر و بي اعتنائي به قواعد شرع متهم كرد و در نماز جماعت بي دين و مرتدش خواند از طرف ديگر جمعي به حمايت از او برخاستند و حاج ملا احمد نراقي در اين راه كوشش فراوان كرد يغما برحسب ظاهر به جهت رفع تهمت توبه كرد و لباس زهد پوشيد با اين همه سودي نبخشيد و وي ديگر نتوانست در كاشان بماند و ناچار باز از خانه و خانمان خود دست كشيد و به سير و سياحت پرداخت و چندي در هرات زيست .

در هشتاد سالگي بنا به اصرار فرزندش هنر به زادگاهش دهكده خور برگشت هر چند كه خانه اي در سمنان خريده بود و قصد داشت در آنجا بماند اما اصرار بيش از حد فرزندش او را واداشت كه در زادگاهش ساكن شود .

در سال آخر عمر شاهزاده سيف الله ميرزا پسر فتحعلي شاه قاجار حكمران سمنان چندين مرتبه او را به سمنان دعوت كرد اما او به علت پيري و شكستگي عذر خواست .

سر انجام در روز سه شنبه 16 ربيع الثاني سال 1276 هجري قمري در ده خور درگذشت و همانجا نزديك مقبره سيد داوود به خاك سپرده شد .

ماترك هنري يغما در سه زمينه قابل بررسي هستند :

نخست اشعار جدي، دوم اشعار هزل و طنز و سوم آثار نثري او كه به منشآت معروفند.

در هر سه زمينه او با قدرت تمام از عهده كار برآمده است اما شهرت آثار طنز او بيش از ساير زمينه هاست لطيفه ها و نكته هاي طنز منسوب به او هنوز در ميان مردم خور و بيابانك و شهرهاي كويري ايران زبانزد است و ديوان او مشتمل بر غزليات ـ قصائد ـقطعات جدي و هزل و مثنويهاي خلاصه الافتضاح و صكوك الدليل و منشآت مي باشد.

 

 

منبع: سایت میراث فرهنگی و گردشگری

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی