تهران و یادی از شهر و خانه من

tasvir

در کوچکی من و آنچه در خاطرم مانده، اینکه در آن زمان کسی از آفتاب نمیترسید، "چون نه آلوده بود و نه سوراخی در اوزون"، کسی از باد هراس نداشت، "... که نه سرب را جا به جا میکرد و نه ریزگرد های همسایه را."

"باد صبا" را باور داشتیم چون بدون هیچ مانعی، "نه برجی و نه مالی"، آسمان را دور میزد و از بالای پشت بام خانه هایمان میگذشت و لبخندش را حس میکردیم.

سایه صبح، طلایی بود و سایه غروب، نقره ای. سبزی برگ درختان، هر لحظه از روز، رنگ سبز متفاوتی داشت و اثری از خاک روی آن ها، به یادم نمی آید.

آجر کف حیاط نیز هر لحظه از روز، رنگ و بوی خود را داشت و چه بگویم از رایحه آجر آفتاب خورده بعد از آب دادن عصرانه.

رسم بر این است، صحبت که به اینجا رسید، آهی از ته دل سر دهیم و یاد زندگی سنتی آن روز ها...

ولی ما زندگی سنتی نداشتیم، این روش زندگی ما بود، همگون با شرایط آن زمان و با زبان زندگی حال، متفاوت.

جمعیت تهران کم بود و تعداد خانه ها کمترو خانه ارزش معنوی خود را داشت و نه ارزش مال اندوزی، چنان که امروز. برق آن چنانی ای نیاز نبود که نیروگاه آن چنانی داشته باشیم. از روشنایی خانه و سو سوی خیابان، خوشحال بودیم و چون نه یخچال داشتیم و نه فریزر، نه تلویزیون و نه دیش بالای بام، نه کولر گازی و نه چیلر آنچنانی. نه شارژ موبایل و نه لپ تاپ. نه اینستا داشتیم و نه فیس بوک، آرامش را حس میکردیم!

و کم نیستند امروز، اهالی شهرهای بزرگ اروپایی که زندگی اولترا مدرن شهریشان را رها میکنند و به جنگل پناه میبرند و سعی در تعریفی دوباره از روش زندگی و "لایف استایلشان".

خانه من در خیابان حشمت الدوله آن موقع و آذربایجان کنونی بود و آن جا به دنیا آمدم، در دهه بیست شمسی. قطعه جنوبی بود و مستقیم وارد خانه میشدیم، پدرم آن را ساخته بود. قبل از ورود همیشه سری به مغازه-آتلیه آقای بهرامی میزدم و سلام میکردم، که کارهای منبتکاری دستی بسیار زیبایی میساخت و از او یاد گرفتم چگونگی ساخت این چند ضلعی های الوان و بسیار منظم روی این جعبه های چوبی جادویی را.

در طرف دیگر ورودی با چند پله به پایین، به سطح دیگری میرسیدیم که آتلیه نقاشی دایی من، مصطفی نجمی بود و پر از تابلوهای نقاشی. آنجا، هم کار میکرد و هم تدریس نقاشی و ویولون. اخیرا چند کار او را در موزه کمال الملک در باغ موزه نگارستان دیدم تابلوی نوشتاری وزینی او را معرفی میکرد و کارهایش را و اینکه شاگرد کمال الملک بوده.

پس از ورودی، وارد راهرویی میشدیم و در سمت راست، راه پله که به طبقه اول و سالن پذیرایی و خواب ها و سپس به بام میرفت. طرف دیگر ورودی، اطاق نشیمن با پنجره چوبی بزرگش رو به حیاط، که در نبود تلویزیون، میز مستطیل بزرگی با صندلی های لهستانی در وسط که هم نهارخوری بود وهم دور همی. در سمت دیگر راهرو، اطاق من بود که در آن لحظه، کوچکترین بودم و نیاز به مراقبت و زیر نظر مادر و بنا بر این بیشتر در دسترس. ته راهرو با سه یا چهار پله به حیاط میرفت و از آنجا با چند پله دیگر زیر نشیمن، آشپزخانه بزرگی بود. وسط حیاط آجری، حوض بود و ته حیاط نیمه زیرزمینی بود با پنجره رو به حیاط و روزهای گرم، محل خواب بعد از ظهر همه. شب های تابستان را در پشت بام میخوابیدیم و صدای مادر هنوز در گوشم، گاهی شب ها که پای صدای تارش مینشستم و چشمانم گرم میشد، با لبخندی مهربان میگفت، "پاشو برو بالا تو تختت، آسمونو بکش روت و بخواب".

درهمسایگی ما، در  ضلع جنوبی و شمالی تا جایی که به خاطر دارم، همه خانه ها ساده و اکثرا نمای آجری و بام صاف و شبیه خانه من بودند. کمتر خانه ای شبیه آنچه به عنوان "خانه سنتی"، امروزه تعریف میشود، بود.

ولی، خانه مادر بزرگ پدری من در سرچشمه تهران، سنتی بود. از محور شمالی-جنوبی زمین وارد میشدی و از فضایی که من آن را "فضای سلام و علیک" مینامم و جنوبی ها، "پا چلاقی"، میگذشتی و دو پله به پایین وارد حیاط میشدی. حوضی مستطیلی در وسط و روبرو ساختمانی دو طبقه با ایوان و دو راه پله در طرفین. اتاق ها همه از ایوان دسترسی داشتند و تو در تو. سرویس ها و آشپزخانه شاید دور حیاط که به خوبی یادم نیست. از پنجره ها و آویز ها، خانه مادر بزرگ و عمه و عمو، قابل شناخت. مادر من عروس آن خانه بود. در دهه بیست، "خانه های شهری" که اغلب در دهه ده ساخته شده بودند، اکثرا نما و پوسته خارجی ای بسیار ساده داشتند، سنتی نبودند و درونشان بسیار خانه!

میدانیم که در آن زمان ارتباطی با دنیای غرب نبود مگر رفت و آمدی نه چندان مکرر که بتواند تعریف کننده دو روش زندگی و تعریف فضای زندگیشان باشد. ولی فضای زندگی داخل خانه های شهری ما، چنان تفاوتی با خانه های آنها نداشت و تنها دلیل این شباهت نا خواسته، فقط گذر از "زندگی درخانه سنتی پدر سالار" بود به تسخیر "تمام فضای خانه و زیستنی متفاوت". این زیستن نو بود که خانه ما را شبیه خانه "آن ها" میکرد.

و در نهایت، آنچه تعریف آرامش در آن زمان میتواند بوده باشد، به جد، فضای بهشتی داخل خانه سنتی نبود. آن آرامش را باید در ساده زیستن آن زمان در شهری یاد کرد که ظرفی بود، به اندازه و قد و قواره و خواسته های مظروفش.

یادم میآید، برای بیرون رفتن از شهر و بودن در طبیعت، به ده ونک میرفتیم و توت سفید درختان پر بار را میخوردیم و بدون هیچ آلودگی. و امروز برای از شهر بیرون رفتن، به لواسانات میروند و "خیمه" میزنند و دریغ از یک درخت توت...

نوع زیستن ما متفاوت بود و ربطی به سنت نداشت. در جایی از تاریخ بودیم که دور از ذهن ما، جهان آبستن وقایع مهمی بود و زندگی ما را نیز دگرگون میکرد، ولی ما غافل از این دریای خروشان، به زندگی آرام خود، در سایه درختان و روی آجر فرش حیاطمان ادامه میدادیم و بچگی را میگذراندیم.

 

داريوش زمانی

مهر ماه نود و هشت

وب سایت انجمن مفاخر معماری ایران - نسخه مناسب چاپ

Main-URL : http://ammi.ir/اخبار-و-مقالات/اخبار-معماری-و-شهرسازی/تهران-و-یادی-از-شهر-و-خانه-من/
Short-URL : http://ammi.ir/Go/60492